تقديم به او که نبود ولي حس بودنش بر من شوق زيستن داد دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد و گيسوان بلندش را به باد مي داد و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

درانتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي،تو را به دنيا نشان دهد

عاقبت از عشق تو اهل کليسا مي شوم مي کشم دست از مسلماني مسيحا مي شوم انقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح يا به عشقت مي رسم يا غرق دريا مي شوم

براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...... هميشه يكي بود يكي نبود

اگر ديدي دلي تنها نشسته...ميان کوچه هاي غم نشسته...نگو ان دل چرا تنها نشسته...بدان دوري تو ان را شکسته...

زندگی قصه مرد يخ فروشيست که از او پرسيدند: فروختی ؟ و او جواب داد نخريدند تمام شد.

اگر تنها کسم در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذارد الهي تنها کسش در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش گذارد

يارم از من بي سبب رنجيد و رفت ...گريه را ديد و به من خنديد و رفت.. تشنه بودم همچو دشتي پر عطش.. مثل باران بر تنم باريد و رفت ... گل فراوان بود او از باغ من ... غنچه ي نشکفته را بر چيد و رفت..
.

اگه کسي رو دوست داشته باشي نمي توني تو چشماش زل بزني... نمي توني دوريش رو تحمل کني... نمي توني بهش بگي چقدر دوسش داري... نمي توني بهش بگي چقدر بهش نياز داري. . براي همين عاشقا ديوونه مي شن

به کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک، چرا بايد به دور تو بگردم ؟؟؟ ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي ، برو با دل بيا تا من بگردم